احمد شاملو

پادکست صوتی فرهنگی

 نویسنده: علیرضا احمدی

  گوینده: امیر پارساجو

•من یه شاعرم، تو سال هزار و سیصد و نود و نه، هفتاد و چهار سالمه. پیر شدم ولی هنوز چشمام جوونه. تا وقتی که بتونه دلم واسه چشمای آیدا شعر بگه یعنی زنده ام و زندگی کنم. آخه کاری به جز شعر گفتن واسه چشماش ندارم.

کارگر خط تولید کارخونه بودم سی سال آزگار. حالا بیست ساله که بازنشست شدم. یه پیرمرد که شعر بلده چی دلخوشش میکنه جز اینکه شب به شب عشقش رو بنشونه رو به روش بگه: ” آیدای من جونِ هرچی مرده دو دیقه تو آینه نگاه کن میخوام دفتر آیدا در آینه رو تموم کنم”.

بهم زل میزنه و می خنده و آروم میگه: تو دیوونه ای رضا! از پشت میزم بلند میشم . همونطور که جلو آینه قدی وایساده از پشت بغلش میکنم و دستامو حلقه میکنم دور بدن خوشگلش و لبمو میچسبونم به گوشش میگم:” با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام ای دیریافته.. با تو سخن میگویم…”


 
 

اشتراک گذاری

برای اشتراک گذاری از دکمه های زیر استفاده کنید
Share on twitter
Share on facebook
Share on telegram
Share on whatsapp
Share on linkedin

در تولدی دیگر

بازگشت به بالا